close
تبلیغات در اینترنت
داستانهای کوتاه

ویونا

دسته بندی
Category
جدیدترین مطلب
New Post
آرشیو مطالب
Archive
خبرنامه
Newsletter
    براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

دوستان 2 +
Friends
پیوندهای روزانه
Dialy Link

مطالب پر بازدید
Posts Hits
مطالب تصادفی
Theme Last Posts
تبلیغات متنی شما

ماهیانه 50 هزار تومان

تبادل لینک

جهت تبادل لینک اینجا کلیک کنید

www.Viona.rzb.ir

ثبت نام سریع
Register Fast
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
داستان کوتاه : کتاب سیاه -  تاریخ : سه شنبه 05 فروردين 1393 زمان : 22:9
بازدید : 224    درباره : داستانهای کوتاه ,

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت
آن را باز کرد
شگفت زده شد
زیرا برگ های کتاب سیاه بود
به کتاب گفت :
تو چرا سیاهی؟
کتاب گفت:...


نویسنده : MG    نظرات () ادامه مطلب
داستان کوتاه : سرنوشت دوچرخه سواری در پیاده رو -  تاریخ : سه شنبه 05 فروردين 1393 زمان : 22:7
بازدید : 440    درباره : داستانهای کوتاه ,

جوان دوچرخه سوار توی پیاده رو ناگهان می خوره زمین ، اونم جلوی پای یک دختر اردیست ORODIST سرخ پوش (اردیست ها طرفداران حکیم ارد بزرگ هستند و لباس سرخ می پوشن) ، اونم دختری با هفت قلم آرایش و تیچان پیتان کرده ... !

جوانک سعی می کنه خودشو خیلی زود جمع و جور کنه و از جاش بلند شه ، اما از بخت بد ، دختر قصه ما با عصبانیت هر چه بیشتر بر سرش داد می کشه و میگه :

آهای آهای اگر پای من می شکست

اگر می خوردی به من

اگر بدنم آسیب می دید و یه جام می شکست

چکار می کردی هان ؟! چیکار می کردی ؟؟؟


نویسنده : MG    نظرات () ادامه مطلب
داستان قهرمان واقعی -  تاریخ : دوشنبه 04 فروردين 1393 زمان : 21:42
بازدید : 107    درباره : داستانهای کوتاه ,

«رابرت داینس زو» قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده و موفق شد مبلغ زیادی پول ببرد.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد، تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر به او کمک نکند، کودکش از دست خواهد رفت.

قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

 

هفته بعد، یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. 

...

 


نویسنده : MG    نظرات () ادامه مطلب
داستانی جالب ، عجیب و باورنکردنی ! -  تاریخ : یکشنبه 03 فروردين 1393 زمان : 17:36
بازدید : 114    درباره : داستانهای کوتاه ,

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد...

نویسنده : MG    نظرات () ادامه مطلب
داستان های کوتاه و خواندنی (1) -  تاریخ : یکشنبه 03 فروردين 1393 زمان : 4:5
بازدید : 112    درباره : داستانهای کوتاه ,

حاضر جوابی های کودکانه


یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده! 
 
  


نویسنده : MG    نظرات () ادامه مطلب