close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه و خواندنی (1)

ویونا

دسته بندی
Category
جدیدترین مطلب
New Post
آرشیو مطالب
Archive
خبرنامه
Newsletter
    براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

دوستان 2 +
Friends
پیوندهای روزانه
Dialy Link

مطالب پر بازدید
Posts Hits
مطالب تصادفی
Theme Last Posts
تبلیغات متنی شما

ماهیانه 50 هزار تومان

تبادل لینک

جهت تبادل لینک اینجا کلیک کنید

www.Viona.rzb.ir

ثبت نام سریع
Register Fast
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
داستان های کوتاه و خواندنی (1) -  تاریخ : یکشنبه 03 فروردين 1393 زمان : 4:5
بازدید : 116    درباره : داستانهای کوتاه ,

حاضر جوابی های کودکانه


یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!  
  

======================================

حاضر جوابی شاگرد به استاد


  عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت 
  
 همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند. 
  
 معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید 
  
 وبگویید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. 
  
 یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

======================================

داستان جالب آدم خوارها

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس اداره
 به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. اما یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رئیس آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد. رئیس گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.

======================================

 

حکایت جالب مرد خیاط و کوزه عسل
روزی روزگاری در زمان‌های قدیم مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»
شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یکمشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعدبه دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟»
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»

======================================

فکر برتر

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..
یكی از آنها سریع كفش ورزشی اش را از كوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. كافیست از تو سریعتر بدوم
......زیرا شیر باگرفتن تو از من بی خیال می شود.
  

نویسنده : MG    نظرات ()
مطالب مرتبط

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
این نظر توسط محمد امين در تاریخ 1393/1/4 و 8:32 دقیقه ارسال شده است

خيلى عالى بود من سايت شمارولينك كردم

این نظر توسط امیرحسین در تاریخ 1393/1/4 و 0:11 دقیقه ارسال شده است

سلام اقای حسن زاده خوبین؟ من همون امر به معروف و نهی از منکر در پارک توحید هستم شناختین؟ در ضمن اگه همون اقا هستین اگه میشه نشونه هایی رو هم بدین تا دقیقا بشناسمتون مثل اینکه شما با چن نفر بودین و.... شرمنده اینو گفتم چون ادم هایی که سوئ استفاده کنن زیاد هستن چون اسمتون رو در وب گذاشتم

این نظر توسط سامان در تاریخ 1393/1/3 و 12:43 دقیقه ارسال شده است

سلام من شما رو در 2 تا سایتم لینک کردم شما هم 2 تا سایت منو لینک کنید
http://downloadmusic5.rozblog.com/
دانلودموزیک5
.
http://paygahnajafi.rozblog.com/
پایگاه شهید اکبر نجفی شهر کرمانشاه