close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه : کتاب سیاه

ویونا

دسته بندی
Category
جدیدترین مطلب
New Post
آرشیو مطالب
Archive
خبرنامه
Newsletter
    براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

دوستان 2 +
Friends
پیوندهای روزانه
Dialy Link

مطالب پر بازدید
Posts Hits
مطالب تصادفی
Theme Last Posts
تبلیغات متنی شما

ماهیانه 50 هزار تومان

تبادل لینک

جهت تبادل لینک اینجا کلیک کنید

www.Viona.rzb.ir

ثبت نام سریع
Register Fast
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
داستان کوتاه : کتاب سیاه -  تاریخ : سه شنبه 05 فروردين 1393 زمان : 22:9
بازدید : 243    درباره : داستانهای کوتاه ,

 

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت
آن را باز کرد
شگفت زده شد
زیرا برگ های کتاب سیاه بود
به کتاب گفت :
تو چرا سیاهی؟
کتاب گفت:
نویسنده من خیلی دانا بوده است . 
اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...
نوشت و نوشت و نوشت
تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم
اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.

جوان هراسان شد 
سرش گیج شد از آن همه سیاهی
و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :
هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم
و از کتابخانه گریخت ...


زیبا تبریزی


نویسنده : MG    نظرات ()
مطالب مرتبط

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
این نظر توسط hossein در تاریخ 1393/1/6 و 21:53 دقیقه ارسال شده است

سلام من تورو لينك كردم پس توام منو لينك كن

این نظر توسط محبوبه در تاریخ 1393/1/6 و 12:28 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم وبت ب نوبه ی خودش جالبه